X
تبلیغات
شعر پاییز - شعر عاشقانه

تو چقدر حالت این روزا خوبه

                                عشق توی زندگیت بی مرزه

دلت از بس به اون گره خورده

                                حتی از شکست من نمی لرزه

برات اینقدر مهم شده که دیگه

                               بدیاشم به روش نمیاری

اون چقدر کنار تو خوشبخته

                               وقتی که این جوری تو دوسش داری

آخ چقدر این شبا دلم تنگه

                               چشام ازگریه رنگ بارونه

گمونم تو زندگیت از من

                              حتی یک خاطره ام نمی مونه

کم کم اسمم برات غریبه می شه

                               چهره امم میره از یادت

دیگه یادت نمی مونه 

                             اینجا یه نفر عاشقونه می خوادت

با همین حس حبس می شم

                            تو غصه ی تو

تو همین شب خلاصه می شم

                               روزگارم نمی ره جلو


موضوعات مرتبط: شعر عاشقانه

تاريخ : چهارشنبه یکم خرداد 1392 | 17:10 | نویسنده : آرمان |

خواب و خیالنازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت

پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد

خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد

آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد

که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد

چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند

آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش

عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت


موضوعات مرتبط: شعر عاشقانه

تاريخ : جمعه سیزدهم بهمن 1391 | 16:18 | نویسنده : آرمان |

تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج  بر سرداشتن

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز

شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب

روی گیتی را منور داشتن

شامگه چون ماه رویا آفرین

ناز بر افلاک اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک

بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمانی یافتن

شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن

ملک هستی را مسخر داشتن

برتو ارزانی که ما را خوش تر است :

لذت یک لحظه "مادر" داشتن !


موضوعات مرتبط: شعر عاشقانه

تاريخ : پنجشنبه چهاردهم دی 1391 | 13:55 | نویسنده : آرمان |

دنیای ما اندازه هم نیست

                         من عاشق بارون و گیتارم

من روزها تا ظهر می خوابم

                         من هر شب تا صبح بیدارم

دنیای ما اندازه هم نیست

                           من خیلی وقتا ساکتم، سردم

وقتی که میرم تو خودم شاید

                             پاییز سال بعد برگردم

دنیای ما اندازه هم نیست

                           می بوسمت اما نمی مونم

تو دائم از آینده می پرسی

                             من حال فردامم نمی دونم

تو فکر یه آغوش محکم باش

                           آغوش این دیوونه محکم نیست

صد بار گفتم باز یادت رفت

                           دنیای ما اندازه هم نیست


موضوعات مرتبط: شعر عاشقانه

تاريخ : پنجشنبه نهم آذر 1391 | 15:23 | نویسنده : آرمان |

وقتی عاشق شوی راز دلتو گفته نتونی

چقده سخته خدایا

روز نوروز بچینی گل سرخ

بر سر راه نگار فرش کنی

دلبرت بیاد بپرسه

کار کیست؟

تو براش گفته نتونی

چقده سخته خدایا

دلبرت خنده کنه با دگران

تو بسوزی و براش گریه کنی

دلبرت بیاد بپرسه که چرا؟

تو براش گفته نتونی

چقده سخته خدایا

دلبرت سفر کنه

تنها شوی

مثل ماهی ها از آب جدا شوی

بتپی،مجنون شوی

تباه شوی

تو به کس گفته نتونی

چقده سخته خدایا


موضوعات مرتبط: شعر عاشقانه

تاريخ : پنجشنبه هجدهم آبان 1391 | 13:44 | نویسنده : آرمان |
باز هم غول بی رحم و ویرانگر زمین، صدها تن از هموطنانمان عزیمان را در کام خود فرو برد این بار در آذربایجان با مردمان خونگرم و دوست داشتنی.
باید رفت و دید که چه کسانی، کجا و با چه امکاناتی زندگی می کردند که اکنون زیر خاکها برای همیشه آرامیدند.
هنوز نگاه های پر از غم و حسرت و افسردگیه بچه های بازمانده که عزیزترین کس خود رو از دست داده بودند و در اول زندگیشان آینده خود رو باخته بودند و یا پدر و مادرانی که جسد زخمی و پر از خون کودکانشان در بغل ناله می زدند و آرزوهایی که برای فرزندان خود داشتند رو بر باد رفته می دیدند. اونجا دیگه گریه معنی نداشت چون اکثر کسانی که زنده مانده بودند در حالت شوک و انتظار بودند که خانواده شان کجا رفتند کسی باور نمی کرد که در عرض چند ثانه کل خانواده اش از دنیا رفته باشه واقعا لحظات سخت و جگر سوزی بود. شاید کسانی که آنجا نبودند نتونن احساس اونا رو درک کنن. الان که این مطلب رو می نویسم تو حال و هوای خودم نیستم و ویرانم. و خیلی صحنه های دردناک و زجر آوری دیدم که توان نوشتن اونا رو ندارم.
در حالی که در 90 درصد کشورهای جهان زلزله 6 ریشتری تلفاتی بین 7-4 نفر داره ولی تو کشور ما تقریبا 420 نفر کشته، 1500 نفر زخمی و هزاران بی خانمان، چرا؟
کمکهای مردمی برای کشورهای دوست و برادر سالیانه میلیاردها تومان ولی برای بازسازی و نوسازی خانه های هموطنان خودمان ..؟
بسیاری از هموطنانمان از داشتن یک سرپناه مناسب محرومند ولی بسیاری از ما دارای چند خانه و سرمایه هستیم .منتظریم تا جایی خانه ها ویران شوند و صدها انسان بی گناه از بین بروند و برای بازماندگان آنها خانه بسازیم. یعنی نوشدارو بعد از مرگ سهراب.
نمی خواهم از کسی گله کنم حرفم اینه که اگه توانشو داریم بیایید دست یک خانواده نیازمند رو بگیریم و بدونیم به چه کسی باید کمک کنیم.
هنوز میلیونها هموطن داریم که نیازمند نیاز های اولیه زندگی مثل خانه معمولی هستند.
دیروز زلزله جان هزاران نفر رو در بم گرفت، امروز جان صدها نفر در آذربایجان و فردا؟
ولی هیچ کس نه عبرتی گرفت و نه اقدامی کرد. توی این سیاست های کشورای دیگه و درگیری سر مال دنیا گم شدیم و وای بر ما که چه جوابی به خدای خود خواهیم داد؟
 .


موضوعات مرتبط: شعر عاشقانه

تاريخ : پنجشنبه یکم تیر 1391 | 19:43 | نویسنده : آرمان |
نور چشم و چلچراغ خانه هستی مادرم

تو تمامی وجود خسته هستی مادرم

در میان فصل فصل دفتر دلدادگی

شاه بیت و آخر گل واژه هستی مادرم

بهترین هستی برایم در جهان پیش رو

با جفا و کینه ها بیگانه هستی مادرم

چون نگینی بر سر انگشتر این زندگی

قهرمان و فاتح افسانه هستی مادرم

این تپش های دلم تقدیم لبخند تو باد

تو گل لبخند این دیوانه هستی مادرم

گر که عالم را سیاهی و تباهی پر کند

تو زلال و پاک چون آیینه هستی مادرم

بهترین ها را برایت آرزو کردم همی

بهترین مخلوقه و فرزانه هستی مادرم


موضوعات مرتبط: شعر عاشقانه

تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 | 18:21 | نویسنده : آرمان |
به خاطر روی زیبای تو بود
که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود
که دست هیچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود
که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم
به خاطر دل پاک تو بود
که پاکی باران را درک نکردم
به خاطر عشق بی ریای تو بود
که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم
به خاطر صدای دلنشین تو بود
که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست
و به خاطر خود تو بود
فقط به خاطر تو


موضوعات مرتبط: شعر عاشقانه

تاريخ : سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 | 18:55 | نویسنده : آرمان |
بـه سـاز عشـق مـی چـرخـم بـه بـاغ سبـز چشمـانـت

بسـاط گـــل بـه لـب دارم بیفشـــــانـم بـه دامـــــــانـت؟

تمــــام شهــر خـوابیــده ، مـن بــه یــاد تــــــــو بیــــدارم

سـراپــا چشــم دیــــــدارم کــه شــب تــابــد ز مـژگـانـت

خیــال عــاصیـــم امشــب ، امیــد دسـت گـرم تـــوسـت

چـه خـوش بخشیـده رویــایــی بـه مـن لبخنـد پنهــانـت

بـه هــــــم زد یـک نـگــاه تـــــو شـکــوه شهـــــرک دل را

چــه کــاری کـرده ای بـا دل بـگــو جــانــم بــه قــربـانـت؟

چـه بـنــوازی چـه نـنــوازی غــرورم سهــم قـلـــــب تـــــو

تــن و دل را بـپـیـچــم در حـــریــر عشـــــــق ســـــوزانـت


موضوعات مرتبط: شعر عاشقانه

تاريخ : جمعه شانزدهم دی 1390 | 14:58 | نویسنده : آرمان |

دوست دارم بر شبم مهمان شوی

بر کویر تشنه چون  باران  شوی

دوست دارم تا شب و روزم شوی

نغمه ی این ساز پر سوزم شوی

دوست دارم خانه ای سازم ز نور

نام  تو بر سردرش  زیبا   ز دور

دوست دارم چهره ات خندان کنم

گریه های خویش را پنهان کنم

دوست دارم بال پروازم شوی

لحظه ی پایان و آغازم شوی

دوست دارم ناله ی دل سر دهم

یا به روی شانه هایت سر نهم

دوست دارم لحظه را ویران کنم

غم ، میان  سینه ام  زندان کنم

دوست دارم تا ابد یادت کنم

با صدایی خسته فریادت کنم

دوست دارم با تو باشم هر زمان

گر تو باشی،من نبارم بی امان


موضوعات مرتبط: شعر عاشقانه

تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 | 11:5 | نویسنده : آرمان |
مردی مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش بفرستند، وقتی از گل فروشی خارج شد دختری را دید که روی جدول نشسته و گریه می کند. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید: دختر خوب چرا گریه می کنی؟ دختر در حالی که گریه می کرد گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی که گل 2 دلار است. مرد گفت با من بیا من برایت یک شاخه گل قشنگ می خرم. وقتی از گل فروشی خارج شدند مرد پرسید: مادرت کجاست؟ می خواهی تو را برسانم. دختر دست مرد را گرفت و گفت آنجا و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد. مرد او را به آنجا برد و دختر روی یک قبر جدید نشست و گل را آنجا گذاشت. مرد دلش گرفت طاقت نیاورد و به گل فروشی برگشت دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد


موضوعات مرتبط: شعر عاشقانه

تاريخ : چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 | 11:38 | نویسنده : آرمان |
من منتظرت شدم ولي در نزدي             بر زخم دلم گل معطر نزدي

گفتي كه اگر شود مي آيم اما               مرد اين دل و آخرش به او سر نزدي

هر چه بر من گذشت حقم بود من از اين بيشتر سزاوارم تو گناهي نداري اي زيبا مرگ بر من كه دوستت دارم
در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد / در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد / آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد / آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد.

تکیه بر دوست مکن محرم اسرار کسی نیست / ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست
آرزو دارم شبي عاشق شوي .آرزو دارم بفهثمي درد را .تلخي برخوردهاي سرد را .مي رسد روزي كه بي من سر كني .مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني ...
مهر تو به مهر خاتم ندهم ،وصلت به دم مسیح مریم ندهم،عشقت به هزار باغ خرما ندهم،یکدم غم تو به هر دو عالم ندهم
سفری غریب داشتم توی چشمای قشنگت،سفری که بر نگشتم غرق شدم توی نگاهت، دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود،چشم تو مثل یه سایه همجا همسفرم بود،من همون لحظه اول آخر راهو میدیدم،تپش عشق و تو رگهام عاشقانه می چشیدم

موضوعات مرتبط: شعر عاشقانه

تاريخ : جمعه سوم دی 1389 | 20:6 | نویسنده : آرمان |

بیا در خلوت افسانه هامان برای یک کبوتر دانه باشیم

اگر روزی پرستو بی پناهست برای بال هایش لانه باشیم

بیا با یک نگاه آسمانی ز درد یک ستاره کم نماییم

بیا روزی فضای شهرمان را پر از آرامش شبنم نماییم

بیا در لحظه های بی قراری به یاد غصه مجنون بخوانیم

بیا دل های عاشق را بگردیم که شاید ردی از قلبش بیابیم

بیا در ساحل نمناک بودن برای لحظه ای یکرنگ باشیم

بیا تا مثل شب بوهای عاشق شبی هم ما کمی دلتنگ باشیم


موضوعات مرتبط: شعر عاشقانه

تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389 | 11:53 | نویسنده : آرمان |

تو ای مادر که یک عمره                 دلت با غصه دم سازه

صبوری های تو مادر                     منو به گریه می ندازه

مثل یک طفل خواب آلود                 من محتاج آغوشم

از اون لالایی هات مادر                 بخون بازم توی گوشم

برای سر نوشت من                      تو دلواپس ترین بودی

برای اشک های من                       همیشه آستین بودی

تو ای همیشه غمخوارم                 تو ای محرم ترین یارم

به نام نامی مادر                          همیشه دوستت دارم

نوازش کن مرا مادر                       که فرزند تو غمگینه

کی میخواد بعد از این                   تو قلب من جای تو بنشینه

گل من روزگار روزی                       تو رو از شاخه می چینه

در آغوشم بگیر مادر                     که رسم روزگار اینه


موضوعات مرتبط: شعر عاشقانه

تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389 | 12:3 | نویسنده : آرمان |

يك فكر ديگر

امشب تمام خويش را از غصه پرپر ميكنم

گلدان زرد ياد را با تو معطر ميكنم

تو رفته اي و رفتنت يك اتفاق ساده نيست

ناچار اين پرواز را اين بار باور ميكنم

يك عهد بستم با خودم وقتي بيايي پيش من

به احترام رجعتت من ناز کمتر مي کنم

يك شب اگر گفتي برو ديگر ز دستت خسته ام

آن شب براي خلوتت يك فكر ديگر ميكنم

صحن نگاهت را به روي اشتياقم باز کن

من هم ضريح عشق را غرق کبوتر ميكنم

شعريست باغ چشم تو غرق سكوت و آرزو

يك روز من اين شعر را تا آخر از بر ميكنم

گر چه شكستي عهد را مثل غرور ترد من

اما چنان ديوانه ام که با غمت سر ميكنم

زيبا، خدا پشت و پناه چشمهاي عاشقت

با اشك و تكرار و دعا راه تو را تر ميكنم


موضوعات مرتبط: شعر عاشقانه

تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388 | 12:55 | نویسنده : آرمان |

پرواز کن به کشور آیینه های پاک                    شاید مرا ز برکه غم ها رها کنی

شاید مرا و عاطفه را آشتی دهی                       دل را به نغم های وفا آشنا کنی

غربت،حضور ساکت امواج اشک هاست           رفتی و مانده خاطره هایت برای من

یادش بخیر چشم تو و آسمان عشق                   با رفتنت شکست دل اشک های من

روزی که چشم های تو از مرز دل گذشت         گم شد میان کلبه ی رویا بهار من

دل ها فدای چشم پر از هجرت تو شد              پیوند های آبی تو یادگار من

گرچه گذشت سالی و دل ها زغم شکست         در دل غم است تا تو بیایی ستاره ام

برگرد و عطر عاطفه را با خودت بیار            در انتظار رویش عشقی دوباره ام

ای اولین حکایت بی انتهای عشق                  رفتی و بی تو نام نجابت غریب شد

بی تو به وسعت عطش سرخ لاله ها              دل مرد و سرزمین شکفتن عجیب شد

پیش تو عشق هجی سبز بهار بود                 با رفتنت بلور غزل های من شکست

ای معنی طراوت باران عاطفه                    بی تو غمی غریب به شهر دلم نشست

در پاسخ سوال سراسر نیاز من                   گفتی که چشم های مرا جا گذاشتی

بعد از عبور ساده ی خود مهربان چه زود     دل را میان حادثه تنها گذاشتی

این بود پاسخ تپش قلب عاشقم؟                  این بود پاسخ غزل سرخ انتظار؟

کردی دریغ از دل من یک نگاه را              این بود رسم مهر و وفای تو ای بهار؟

نورت چه شد ستاره من پرتوت کجاست؟     باور نمی کنم که تو از یاد برده ای

باور نمی کنم که پس از مدتی غروب         دل را به شهر آبی دیگر سپرده ای

رفتی و بغض کرد بدون تو شهر چشم         بی تو غروب می کند از دیده ام بهار

تا آن زمان که بگذری از کوچه ی دلم         ما غرق حسرتیم و هیاهو و انتظار


موضوعات مرتبط: شعر عاشقانه

تاريخ : سه شنبه سیزدهم بهمن 1388 | 11:42 | نویسنده : آرمان |

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی،

ترا با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن

باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام

رویید، با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس

غروب ساکت و نارنجی خورشید واکردم

نمی دانم چرا؟ شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا، تا کی، برای چه؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

وبعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد

من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت........


موضوعات مرتبط: شعر عاشقانه

تاريخ : شنبه دوازدهم دی 1388 | 10:51 | نویسنده : آرمان |

مادر ای آنکه هر لحظه یادت مرا دیوانه می کند

مادر ای آنکه وجود تنهایم از وجود نازنین توست

دوباره دلم هوای نوازش های عاشقانه ات رو کرده

ولی دیگر هیچ زمان دست نوازش بر سرم نخواهد خورد

کاش نمی رفتی نمی دانم چه گناهی مرتکب شده بودم

که خدا فرشته غم منو ازم گرفت شاید قدرشو ندونستم

مادرم گریه های بی امون شبها سوی چشامو برده

خیلی دلم می خواست بودی تا یک ذره از محبتهای

 دوران کودکی را جبران می کردم ولی حیف ......

مادرم روز به روز تنهاتر می شوم چگونه این تنهایی را

تحمل کنم. کم کم چهره مهربونت از یادم میره

دلم نمی خواد فراموشت کنم ولی روزگار خیلی بی رحمه

مادرم خیلی تنهام دلم گرفته کسی فریادمو نمیشنوه منو ببر پیش خودت.

*تقدیم به تمام مادرانی که فرصت زندگی را از دست داده اند*

غم غروب نگاهت نشست بر روحم       بمان ستاره که بی تو بهار میمیرد

میان دشت بنفشه کنار برکه عشق      برای شهر دلم انتظار می میرد

دلم به وسعت آلاله های سرخ ست       وجود آبی احساس پاک و بارانی ست

چگونه بی تو بمانم بدان، بهانه من        دلم هنوز به دست تو زندانی ست

پرنده از غم هجران تو چه باید کرد          دلم برای نگاهت بهانه می گیرد

دلم اگر بروی در خزان هجرانت              چو یک کبوتر بی آب و دانه می میرد

اگر چه قدر نگاه تو را ندانستم             ولی همیشه به یاد تو شعر می خوانم

کنون اگر تو کنارم نمانی و بروی           میان هاله ای از انتظار می مانم

غم نبودن تو در کنار من سخت ست    حضور آبیت اینجا چقدر زیبا بود

چگونه می شود اکنون میان غربت باغ   بدون زمزمه آبی تو اینجا تنها بود؟؟؟


موضوعات مرتبط: شعر عاشقانه

تاريخ : یکشنبه یکم آذر 1388 | 8:54 | نویسنده : آرمان |

عشق هم امروز کذایی شده               عاشقی انگار گدایی شده

عشق اگر حرف دل یار نیست           جز هوس یک دل بیکار نیست

یار شود محرم هر خانه ای               عشق شود همدم هر ناله ای

صحبت دل بر همه کس تنگ شد         عاشق بیچاره چه دلتنگ شد

عشق چرا این همه مظلوم شد           عاشق و معشوق که معلوم شد

عاشق گل گشتم و او خار داشت         زنگ در خانه زدم کار داشت

هر کسی از عشق نوایی سرود            برکه ی ما منتظر رود بود

بر سر این عشق چرا می زنید              قبر چرا از لج او می کنید

عشق که بازیچه هر دست نیست        جوهر و خواست گهش پست نیست

حرف دل آخر ما یک کلام                      عشق فقط عشق خدا والسلام


موضوعات مرتبط: شعر عاشقانه

تاريخ : جمعه سی ام مرداد 1388 | 12:36 | نویسنده : آرمان |

کاش آن کس که دوستش داشتم اینقدر راهت از من جدا نمی شد

ای کاش امید قلبم اینقدر راهت نگاهش را به دیگری نمی فروخت

ای خدا منی که قلبم فقط برای او می تپد، شب و روزم فقط به خاطر او می گذشت

چرا این گونه عشقش را از من ساده گرفت و آن را به از ما بهتران داد

چگونه فراموشش کنم کسی که تمام رویایم بود چگونه از یاد ببرم آن لحظه های عاشقانه را

گرچه می دانم که او خیلی راهت فراموشم کرده


موضوعات مرتبط: شعر عاشقانه

تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 | 21:14 | نویسنده : آرمان |
قلبم شده غمخانه هجران تو مادر فكرم شده همواره پريشان تو مادر هر روز كنم آرزوي روى تو افسوس دستم شده كوتاه ز دامان تو مادر
موضوعات مرتبط: شعر عاشقانه

تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388 | 21:35 | نویسنده : آرمان |
كاشكي ندوني وقتي كه ميرم كاشكي ندوني بي تو ميميرم مرگ قناري ديدن نداره گلي كه خشكيد چيدن نداره ميرم از اينجا وقتي كه خوابي من اهل خشكي تو اهل آبي اين نامه از دختر كويره وقتي ميخونيش كه خيلي ديره ميرم از اينجا با پاي خسته با چشمي گريون قلبي شكسته بغضي هنوزم مونده تو سينه دوري چه سخته قسمت همينه
موضوعات مرتبط: شعر عاشقانه

تاريخ : دوشنبه دهم فروردین 1388 | 7:3 | نویسنده : آرمان |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.